حكيم زجاجى

116

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز گفتن فزون است كردار مرد * به گيتى كه كردست از اين كاركرد 235 سخن‌هاى مردى او بىمر است * بزرگ است و ز اصحاب پيغمبر است به روز آن جوانمرد صايم بدى * شب تيره تا روز قايم بدى روانش بنازد كنون در نعيم * شود بر سپهر بقا مستقيم كنون از خوارج سخن ياد گير * حديث چنان بدرگان باد گير آمدن حجاج بن يوسف به اميرى عراق چو سال اندرآمد به هفتاد و چار * بدانديش قطرى ناخوب‌كار به اهواز و بصره برآورد سر * از او باز شد دهر زيروزبر به كوفه درون بُشر بد سرفراز * كه فرزند مروان بد آن چاره‌ساز چو بُشر از خوارج خبردار شد * دل‌افروز دين بر سر كار شد 5 به بصره شد از كوفه مانند باد * بيامد يكى مرد با دين‌وداد . . . نزديك عبد الملك نزد اوى * كه تو رزم با قطرى اكنون مجوى به مهلب بگو تا شود رزم‌ساز * كه او داند آيين رزم دراز غمى شد دلاور ز فرمان مير * و ليكن بفرمود آن بىنظير [ كه ] حالى روان گشت يكسر سپاه * به فرمان بر مهلب دين‌پناه 10 سوى رام هرمز روان كرد مرد * بدان‌جاى بد رزم و كين و نبرد چو ده روز از آن جنگ و كين شد به سر * ز بصره بيامد به مهلب خبر كه بُشر اندر آن بوم و برزن بمرد * بزرگى و ميرى به خالد سپرد سپه يك‌يك از پيش مهلب نهان * پراكنده مىگشت گرد جهان هرآن‌كس كه آمد به بصره فراز * به حبسش همىكرد آن سرفراز 15 به نزديك مهلب سپه كس نماند * چو تنها شد او نيز از آنجا براند چو سال اندرآمد به هفتاد و پنج * پديد آمد اندر جهان درد و رنج شد از بُشر ، عبد الملك را خبر * هم از مهلب و لشكر نامور هم اندر زمان مير فرمان نبشت * به نزديك حجاج بدكيش و زشت كه دادم تو را ملك يكسر عراق * چو فرمان بخوانى نشين بر براق